چيزي کم مانده بود مثل حزن ميشي چشمانت
مثل...مثل طنين آواي صدايي در پيش و خم راه ابريشم
مثل شکوه مادر بزرگ در سکوت چوبي پنجدري
مثل غربت واژه ها در پارادوکس ديوان شعر شاملو
چيزي کم مانده بود ...مثل ته مانده نسکافه در فنجان سراميکي
اينها به کنار .... زمستان دگري هم تحويل شد ....اما بغض من فارغ از فصل هاست....... سردي يادت شعله آتش سه شنبه شب را نيز پوشاند همه اينها به کنار... فرصت نشد که برايت بخوانم ...سرخي تو از من ...زرديت مال من .... کاش زمزمه ام را ميشنيدي که آهسته برايت خواندم... زمستان من وداع
No comments:
Post a Comment