سپيده دم است
روزي نو
.... بايد روز ديگري را آغاز کنم
چشمهايم باز نميشوند
واجبست بيدار شوم?
جدالي سر ميگيرد بين همهمه هاي ذهنم و صداي چرخهاي سواري همسايه
ملافه را کنار ميزنم, نور چشمانم را مي آزارد
باز فراموش کردم کرکره ها را ببندم
روزي را آغاز ميکنم بي آنکه دادن سلامي دلشادم کند... يا انتظار صدايي روحم را نوازش دهد
کندو کاو يخچال بيهوده است, به قهوه اي با طعم حقيقت قناعت ميکنم
کتاب" فرايند هاي جنبشي محيطي" را باز ميکنم بي آنکه فهم تازه ي از اصولش پيدا کنم
کتاب را ميبندم
آري ناگزير روزي را آغاز ميکنم
No comments:
Post a Comment