انقدر اين چند روزه ماشينم كثيف بود افسردگى گرفته بودم...صبح با چاى سرده از ديروز مونده تو ماشينم يه كم شيشيه هارو صفا دادم ولى خوب متاسفانه زياد اثر نكرد
هوا هم كه جديدن صبح ها كلى مه گرفتس البته من كه خب تگرگ هم بياد چيزى نميفهمم تو اين 4 ديواريه اداره
...ولى من اصلا دلم نميخواد تمام عمرم رو اينجا بگذرونم، تويه اين كيوبيكل هاى لعنتى
...نميدونم باز دارم شك ميكنم، به خودم...به سرنوشتم و به زندگى
چند وقت پيشا داشتم يه كتابى ميخوندم ميگفت هر وقت خواستى احساستو تو كلمات بيان كنى گناه بزرگى مرتكب ميشى،بعد از مرگ پدر بزرگم خيلى به اين حالت ميرسم
منم الان ميترسم از اين گناه، نميخوام همه چيزو برايه خودم پيچيده كنم يا متفاوت از اينى كه هست جلوه بدم. پس همينجا نگهش ميدارم....ولى يه چيزيو يادت باشه زندگى
...هنوز هم ترا زندگي ميكنم ، با تمام وجود
No comments:
Post a Comment