نازنينم...در خلوت خيالم به آغوشت ميخزم...با صداى گرمت به خواب ميروم و با نفس هايت نفس ميكشم...كاش اينجا بودى..كاش نميرفتى...كاش ميدانستى كه آغوش گرمت عادت است تركم نميشود....اما تو عادت نبودى كه از خاطرم محو شوى...تو خود زندگى بودى...هستى
...نازنينم در خلوته خيال خود ميغلتم تا شايد خواب چشمهاى مهربانت را ببينم
No comments:
Post a Comment