2/21/2010


چه اصراريست به ماندن؟ من خسته ام ...خسته .....ميفهمى؟
از هجرت خسته ام....از رفتن نيز...اما اين بار بايد بروم،،،،صدايم نكن، اين بار براى هميشه تركت ميكنم...اين طور بهترست،،،باورم كن، امروز نميفهى و ديوانه خطابم ميكنى اما فردا ها كه زنجيرى به دستو پايت نبود تا مانع بلند پروازى هايت شود ...ميفهمى

من خالى از انگيزه ام....هواى من سمى ست...اما تو برو...سبك بال و خيال
حق با تو بود، اين زندگى نيست..هر دو ساده بوديم
فروغ راست ميگفت، پرنده مردنيست ،پرواز را به خاطر بسپار

2 comments:

Anonymous said...

آدما می خندن،آدما بگو بخند می کنن،اما نمی دونم چرا همیشه پشت ظاهر شادمون یک دل غمگین هست که انگار از همه چی شاکیه.....فروغ قشنگ احساسشو بیان کرده.....یک انسان بزرگ دیگه ای هست که میگه"وقتی ضربه های تیشه زندگی را بر ریشه آرزوهایت حس می کنی،به خاطر بیاور که زیبایی شهاب از سوختن قلب ستارگان است".....بزرگ دیگه ای میگه"خدایا شکر به داده و نداده ات که داده ات رحمت است و نداده ات حکمت".....گاهی وقتا که شاکی میشیم دلیلش اینه که فقط به نداشته ها و آرزوهای از دست رفته مون نگاه می کنیم،نمی بینیم که چی داریم و خدا چه چیزای قشنگی بهمون داده که دلمون رو شاد کنه

Anonymous said...

ببخشید که این دفعه و در پست قبلی ات راحت باهات حرف زدم و به خودم اجازه دادم که با اینکه کوچیکترم یک جورایی نصیحت کنم آزاده جان....تو کسی رو داری که من سالهاست آرزوی داشتنشو دارم واسه همین دوست ندارم غمگین باشی،در واقع دوست ندارم هیچ کس غمگین باشه،مواظب خودت باش عزیزم(دختری از سرزمین پدریت)