و اين منم زني تنها در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درك هستي آلوده ي زمين و يأس ساده و غمناك آسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني
زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت
امروز روز اول ديماه است من راز فصل ها را ميدانم
و حرف لحظه ها را ميفهمم نجات دهنده در گور خفته است و خاك ‚ خاك پذيرنده اشارتيست به آرامش زمان گذشت
و ساعت چهار بار نواخت در كوچه باد مي آيد در كوچه باد مي آيد و من به جفت گيري گلها مي انديشم به غنچه هايي با ساق هاي لاغر
كم خونو اين زمان خسته ي مسلول
من به جفت گيري گلها مي انديشم در آستانه ي فصلي سرد در محفل عزاي آينه ها و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سكوت چگونه ميشود به آن كسي كه ميرود
اين سان صبور سنگين سرگردان فرمان ايست داد
من سردم است من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
اي يار اي يگانه ترين يار آن شراب مگر چند ساله بود ؟
و زخم هاي من همه از عشق است از عشق عشق عشق
من اين جزيره سرگردان را از انقلاب اقيانوس و انفجار كوه گذر داده ام و تكه تكه شدن راز آن وجود متحدي بود كه از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد
ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله ايست چرا نگاه نكردم ؟
فروغ فرخزاد
ميان پنجره و ديدن هميشه فاصله ايست چرا نگاه نكردم ؟
فروغ فرخزاد
No comments:
Post a Comment