4/16/2008




خوابم نمياد...قاعدتا علت خاصي هم نميتونه داشته باشه, يعني اميدوارم که اينطور باشه.... حالا مهم نيست ,تا ابد که قرار نيست بيدار بمونم! ولي يه سوال برام پيش اومده :تا حالا شمس يا مولوي تو يه همچين شرايطي قرار گرفتن يا نه ? اين حالت تقريباً مثل يه وزنه رو افکار آدم سنگيني ميکنه ... جالبه که ۲:۳۰ صبح به جاي اينکه تو مرحله روياپردازي و شمارش ستاره ها باشم دارم به واقعيات فکر ميکنم.... نکنه چيزيم شده باشه! امان از اين امتاحانا , البته تعجبي هم نداره .....اين آسموني که من بهش خيره شدم... دريغ ازيک ستاره


ازدحام کوچه ها
پر شدست از ناله ها فرياد ها
کوششي بيهوده است تفسير ما
از شهابو ماهو از آينه ها
ما به دنبال طريقي گشته ايم
هر قدم صياد, صيدي كشته ايم
در درونم اضطراب و هم همه پرسد كه چيست
باز اين من مانده ام جا مانده ام از قافله
شور رستن در هوا افتاده است
زين تلاطم ميکشد افسار عمري قافله

No comments: