
نمیدونم چرا این چند سال اخیر باید زور بزنم تا بتونم بنویسم...قبلنا خیلی برام راحت تر بود، حس میکنم که همیه نوشتنیهارو و گفتنیها رو نوشتم...شاید ازین به بعد نوبت نا گفتنیها باشه...نا گفتنیها خود بسیارند و به قول دکتر شریعتی ارزش هر کس به چیز هاییست که برای نگفتن دارد...شاید هم به قول فرهاد، گفتنیها کم نیست، من و تو کم گفتیم،من و تو کم بودیم،مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین در هم و ٔبر هم گفتیم...................................................................نمیدانم کم لطفی گنبد دوّار بود و یا قسمت این چنین سرشت...میدانم که اگر اراده کند دیگر محالی نیست پس حتما قسمت بود،گاه کم لطفی روزگار ،داستان سرنوشت است...این فرضیه من است، قضاوت با تو اما اگر تو نغض فرضیه میکنی،حساب کوتاهیهایت را تقصیر روزگار نگذار، عادلانه نیست
1 comments:
I saw you in Aria's buffet line... I think I saw your husband too... It is very good that your are happy with your life :)
Post a Comment