12/21/2012


چرا بمانم چرا؟
اين مشكل من است...تو بيگناهى...
كودكى بيش نبودم و عروسك روياهايم را شبانه دزديدى...نميدانم قسمت بود و يا فرار از غربت....بى پرده بگويم...از وعده هاى تكرارى بريدم... در باغ سبز بس است ديگر...اين در زنگ زده ست
بالغ شدم و نيمه شب....سيندرلا ارزوهاش با كالسكه خيالى رفته بود...بگزار در بين ما يك نفرعاقل باشد و  تو آن باش... من از ابتدا مبتلا بودم و دختركى خيالباف... فرقش اين است كه در سرزمين من خيلبافى صفت است...ميدانم غمگين ميشوى و دو سه ليوان اشك ميريزى،تازه شايد ير به ير شويم اما اعتراف ميكنم نصف  اشك هاى من بى صدا بود...چه حيف كه اينگونه تمام ميشود...من را ببخش از روى عادت سادگيم برد روياهايم را به ديوارمان اويختم، جسارت من بود تو روياهت از آغاز از من سوا بود... تا من باشم كه ديگر

No comments: