5/23/2006

افسانه تلخ



نه اميدي كه بر آن خوش كنم دل
نه پيغامي نه پيك آشنايي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي
نه آهنگ پر از موج صدايي
ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت
سحر گاهي زني دامن كشان رفت
پريشان مرغ ره گم كرده اي بود كه زار و خسته سوي آشيان رفت
كجا كس در قفايش اشك غم ريخت كجا كس با زبانش آشنا بود
ندانستند اين بيگانه مردم كه بانگ او طنين ناله ها بود
به چشمي خيره شد شايد بيابد نهانگاه اميد و آرزو را
دريغا آن دو چشم آتش افروز به دامان گناه افكند او را
به او جز از هوس چيزي نگفتند
در او جز جلوه ظاهر نديدند
به هرجا رفت در گوشش سرودند كه زن را بهر عشرت آفريدند
شبي در دامني افتاد و ناليد مرو !
بگذار در اين واپسين دم ز ديدارت دلم سيراب گردد
شبح پنهان شد و در خورد بر هم چرا اميد بر عشقي عبث بست ؟
چرا در بستر آغوش او خفت ؟
چرا راز دل ديوانه اش را به گوش عاشقي بيگانه خو گفت ؟
چرا؟...او شبنم پاكيزه اي بود كه در دام گل خورشيد افتاد سحرگاهي چو خورشيدش بر آمد
به كام تشنه اش لغزيد و جان داد
شبي نا گه سر آمد انتظارش
لبش در كام سوزاني هوس ريخت
چرا آن مرد بر جانش غضب كرد ؟چرا بر ذره هاي جامش آويخت ؟
كنون اين او و اين خاموشي سرد
نه پيغامي نه پيك آشنايي
نه در چشمي نگاه فتنه سازي نه آهنگ پر از موج صدايي
فروغ فرخزاد

2 comments:

Anonymous said...

You have an outstanding good and well structured site. I enjoyed browsing through it Sunflowers casting rugs area 2005 call center may philippine venlafaxine guidelines Alumni scholarship Kid &aposs area rug

Anonymous said...

best regards, nice info » » »