6/12/2006

به زندگي فرصت دوباره داده بود, اما چرا ... ناگفتنيهايش بسيار بودند , و بغض هاي فروخورده اش فراوان... تمام حرفش اين بود که ناگفتنيهايش را هيچ کس نشينيد , فردا جواب صدايش را چه ميداد! براي شام قورمه سبزي داشتند ... نگاهي به ساعتش انداخت ,وقت خواب خاطره ها بود... قطره هاي احساسش يخ بستند و بر تارو پود وجود سردش باريدند... چمدان خالي گوشه اتاق افتاده بود... بردنيهايش وجود خارجي نداشتند . غروب آسمان چه شاعرانه با رنگ تنهاييش ميخواند... ستاره ها در آسمان درخشيدند. قابلمه روي
اجاق... ساعت.... قاب هاي شيشه اي... همه چيز سر جايش بود... اما... چمداني نبود, خاطره ها رفته بودند... فرصت دو باره اي نبود