11/24/2006

y هوا خيلي سرد بود. به مجردي که سوار ماشين شدم بخاريو روشن کردم. شيشه هام همه گرفته بودن. خدا خدا مي كردم که زود ماشينم گرم شه. جديدا اين موقع صبح هواي ارواين مه گرفتس... قشنگه ولي قشنگ تر از اون صبحا حدوداي ساعت۶و۷ که من ميرم سر کار و زمين يه نمه خيسه. و اونوقت من دپ ميزنم با خودم ميگم پس تو نبود من خيلي اتفاقا افتاده.... پس من بازم جا موندم .... بگذريم.... الانم تا خونه تو حال خودم بودم. شايد هم مست بودم اما نه............. هوشيار و كاملا بيدار فقط يه حسه عجيب داشتم . زندگي داره معناي جديدي برام پيدا ميکنه.... بايد خيلي از تعريف کلمه ها و تصور کلي از محيطمو عوض کنم.... خيلي واژه ها تو سرم کهنه شدن... خيلي آدما بايد از حافظه کوتاه مدتم پاک بشن . به خونه که رسيدم با لباساي بيرونم پريدم زير لهافمو خرسمو بغل کردم....... اما نه... يه چيزي کم بود; نميشد همينجوري خوابيد. دوباره بيدار بودم, اما هنوز سردم بود .نوک دماغم يخ زده بود. ولي اين علامت خوبي بود... مال هيجان بود.... فکر کنم خدا بالاخره داشت باهام حرف ميزد.... با خودم قرار گذاشته بودم که امروز برم يا تو دل طبيعت يا تو کليسا و فقط سكوت کنم ...يجورايي مثل مديتيشن..... ولي خوب برنامه هايي پيش اومد که نشد. ولي هنوز نمي تونستم بخوابم.... امروز من اصلاً يادم رفته بود خدارو شكر کنم.... کل قضييه همين بود که همه يه دقيقه فقط با خودشون فکر کنن.... شمع وانيلي رو تو اتاقمم روشن کردم; لباس خوابمو پوشيدم ,موهامو باز کردم و مسواک زدم, دفتره خاطراتمو باز کردم و توش براي خدا نامه سر گشاده نوشتم.... مي دونستم که دليلي نداره براش بفرستم' خودش ميخونه. نوشتم:" بازم بابت همه چيز ممنونم" شمعو خاموش کردم , هنوزم دنيا با تمام بزرگيش در مقابل آرزوهاي ريزو درشتم نازچيز بود.... هنوزم مي تونستم زيبايي رو تو ي سادگي گلبرگ گل ياس تحسين کنم.... هنوزم گمشده اي داشتم و هدفي, پس قاعدتا دنيا اونقدر ها هم پوچ و بي معني جلوه نميکرد.... هنوز هم از ديدن پروانه ها غرق لذت مي شدم.... هنوز هم دعاي پدرو مادرم پشتو پناهم بود و هزار تا هنوز و اما و اگر ديگه که فقط خودم ميدونم و خدام و بابت همشون
ممنونم ,......خزيدم زيره پتو.... حالا خواب با خيال راحت مي تونست بياد سراغم

1 comment:

Anonymous said...

ah azizam..that was a nice diary. It is absolutely true that we have to thank god for all we have..sometimes there is a feeling within us that wants to talk to him..wants to him about everything..[as u mentioned he knows it all]..but oh well..by reading this..I want to go and sleep too :)