3/17/2007


زماني بهار را دوست داشتم... آري زماني.... اما زمستان را دوست تر ميدارم.... چرايش را نپرس ...نميدانم ..شايد چون فصل نوبهار

يادها بود از پس پاره ورقهاي فلسفه و خط خطيهاي ادبيات و جبر ...يادم هست که از حاصل ضرب تاريخو ثانيه ها تا انتهاي حضوري

بي منطق مشتق ميگرفتيم.... گفتي جبر ....جبر زمانه... طنين صدايت از دور دست ها چه خواستني مينمود ...گذشته ها را تکرار

نميکنم...گذشته ها تاريخ است...تاريخ درمعناي اکنون نميگنجد... از شکستن نميهراسم ... بازي سرنوشت را ميشناسم....تا انتهايش

را...اماتو را نه...چه کودک وار ساده ميپنداشتمت..نه تو قهرمان کوچک سزمين سنت اگزوپري بودي ونه من باخوانمان...پس چگونه

در سرزمين قصه ها تلاقي کرديم?!..ميدانم دنبال بهانه اي بودي...از جنس عنصر گريز ...در خلوت قدمهايت فرياد تنهايت را لمس

کردم..گناه من شعر نابم بود و تو مسموم تجربه اي پردود ..تو کودک آتشي ومن زلال آب......... چه سود ....همه چيز بغرنجست ....حتا

من همان نيستم .........و تو نيز

پس بگذار تلخي قهوه ام جبران تاريخت
باشد
...چه باک