آقای ام.سین. (نامزد عزیزم) چندروز گیر داده...میگه تو هیچ وقت راجع به من اینجا چیزی نمینویسی ...حق هم داره ولی این بلاگ در رابطه با احساست و افکار منه نسبت به دنیای بیرون...
منو ام.سین عزیز الان یک ماهو پونزده روزه که پیمان بستیم، قول دادیم به همدیگه قبل از هر چیزی دوست خوبئ برای هم باشیم. توی دانشگاه با هم آشنا شدیم، ۲.۵ سال پیش ...کی فکرشو میکرد؟...۲ ساله که باهمیم، ۷ ماه طول کشید تای خودمو راضی کردم که بالاخره باهاش دوست بشم...هر کاری میکردم نبینمش نمیشد، آخرش یجوری یه جایی بهم وصل میشدیم، جالب اینجاست یه سالو نیم هم با هم همکار بودیم،از تصمیمم راضیم. با هم بزرگ شدیم تو این مدت...یه ماهو نیم پیش، با لمو اومد دنبالم و اولین نقطه ای که تو دانشگاه با هم آشنا شدیم از م خواستگاری کرد، بعد با هم پرواز کردیم تا سنتا باربارا...عروسی احتمالا سال دیگست ولی ما هنوز هیچ فکری راجع بهش نکردیم، بیشتر تقصیر منه، الان مشغولم آخه...و تک و تنها حوصلهٔ برنامه ریزی ندارم..عروسی بزرگ نمیخوام ولی باید خیلی کلاسی و با شکوه باشه...
ام. سین. عزیزم، دوست دارم :)
تا بعد...
3 comments:
آزاده جان عکس شما و نامزدتون رو در فیس بوکتون دیدم...خوشحالم و تبریک میگم(دختری از سرزمین پدری)
azadehh ziiibaaa
what u said really touched my heart
i'm so happy
take care
Post a Comment