11/18/2010




به اين نتيجه رسيدم كه من نبايد مادر
بشم...يعنى واقعا انرژيش رو هم ندارم...مادر شدن واقعا مسئولت سنگينيه هر چى فكر ميكنم ببينم
مشكل كار كجست پيداش نميكنم...يا عيب از تفاوت ذاتمونه يا از تفاوت دو فرهنگى كه توش بزرگ شديم...جالب اينجست خ من كلى هم رو خودم كار ميكنم كه مثلا مثبت باشم...الان تازه ميفهمم مامانم تو چه هالى بود وقتى خسته از سر كار ميومد خونه...خداييش زندگى در حال دو بدرد بچهدارى نميخره..نه كه فكر كنى دلم براش نميسوزه ها، اتفاقا با عكس، دلم واسش كباب ميشه بعضى مقه ها، ياده دوران فابيم ميفتم و موقعى خ ماشين نداشتم ، ولى من بحثش جدا بود...
من هميه صحبتم اينه اقا جون، تو زندگيت يه هدفى بزار و دنبال كن،بعد برو دنبال مسائل حاشيه...بد ميگم؟ خوب خيلى متاثفم كه اونجورى كه پيش بينى ميكردم از آب در نيومد ولى خدا ميدونه كه من تلاشمو كردم...فقط دلم ازين ميسوزه كه وقتى تا چند ماه ديگه عروسى كنم و ايز اين خونه برم، ممكن ديگه هيچ وقت رابطمون مثل اولش نشه...
فقط اينو ميدونم كه من براش چيزى كم و كسر نذاشتم،و كم لطفى هم باشه از طرف اونه و اق من وقتى ميومدم آمريكا يه همچين شرايط زندگى ميداشتم الان زندگيم فرق ميكرد
خوبيش اينه كه من دينمو ادا كردم و حداقلش پيش خداى خودم شرمنده نشدم

0 comments: