انگار از وجود تهي شدست
از پشت بام دلش احساس پارو شدست
انگار هواا سرد است
گل نيلوفر با مرداب در نبردي تنگ است
انگار همين ديروز بود که رنگ از رخسار آفتاب پريد
?! پس چرا نشستيم هنوز; مگر قناري از قفس نگريخت
پيک باد سرنوشت آمدو رفت
در کيمياگري عنصر وجود عجب ناتوان شديم
مگر که سالک بيابانگرد حريفمان شود
در يافتن اکسير که روان بي پايان شديم
No comments:
Post a Comment