10/31/2006

انگار از وجود تهي شدست
از پشت بام دلش احساس پارو شدست
انگار هواا سرد است
گل نيلوفر با مرداب در نبردي تنگ است
انگار همين ديروز بود که رنگ از رخسار آفتاب پريد
?! پس چرا نشستيم هنوز; مگر قناري از قفس نگريخت
پيک باد سرنوشت آمدو رفت
در کيمياگري عنصر وجود عجب ناتوان شديم
مگر که سالک بيابانگرد حريفمان شود
در يافتن اکسير که روان بي پايان شديم

No comments: